تبليغاتX
I HATE LOVE...ILOVE HATE...
بابا ايول نظراتاولا خييييلي بيشتر بود.....بيخي

من بيشتر واسه دل خودم مي اپم

خب ميخوام از ديروز تعريف كنم رفتيم ديدن مادر جون بيمارستان مادر جون همچين خودموني و راحت با دكترش صحبت ميكرد يكي نميدونست فك ميكرد داره مثلا با من حرف ميزنه(لهي قربونش برم همه از سادگيه)هيچي رفتيم نشستيمو...عجب بيمارستان با كلاسي بودا اخه من اخرين بار شكر خدا ۵ سال پيش رفتم بيمارستان كه با يه اتفاق بدم اومديم بيرون ازش و از اون بيمارستان متنفر شدمچون يكي از عزيزترين كسام اونجا از دنيا رفتخدا رو شكر كه خطري مادر جونو تهديد نكرد عمل پاشم خوب بود...خب داشتم از با كلاسي ميگفتم يه چند ساعتي بوديم تا اينكه غذاي همراه و بيمارو اوردن يكي از اون يكي خوش اب و رنگتر و خوش بو تر من و عليم (داداشم) روزه ام كه بوديم اوه اوههيچي خودمونو خييييلي كنترل كرديم ولي من هوس همبرگر كردم مني كه همه چيو يك چهارم بقيه ميخوردم ۱بار سر ناهار ۳تاونصفي خوردم مامانم كف كرده بود ولي خوشحالم بود

هيچي از بيمارستان اومديم بيرون من و داش علي تصميم گرفتيم بريم خونه خالم اينا شب تو ماشين شوهر خالم ميگفت افطار چي بزنيم ميگفتم يه نون و پنير سادهعوضش شام چيز برگرخالم ميگفت اخييي يه نون پنير ساده نه؟؟؟خلاصه شب شد همه خوابيدنو ماام شروع كرديم خوندن رومان جديده كه از اذين گرفته بودم ساعت۳شده بود خونه ام سكوت كامل كه يهو صداي الارم گوشيم كه تو كيفم بود و كيفمم بقل تخت خالم اينا بود بلند شد صدا اونفدر زياد بود كه ۲متر پريدم هوا بهدشم بدو رفتم گوشيو  از تو كيف در اوردم صداي هاوي جونم كه داشت يه اهنگ جديدشونو ميخوند خاموش كردم بعد نشستم رو كاناپه تا ۵ دقيقه رو ويبره بودم فك كنيد تو اون ارامش....خلاصه بد سوتي شد...

هيچي سحر خالم پاشد من كه بيدار بودم گفت حالا عليو چطوري بيدارش كنم؟؟؟؟اصلا پا ميشه گفتم فك كن با وجود شما نشهگفت چجوري بيدارش ميكنين چون حوصله نداشتم فقط گفتم ملايم كه بيدارش كني خوش اخلاق ميشه بر عكس من كه هر جوري صدام كني تا ۱ساعت كمتر كسي نميتونه باهام حرف بزنه

خلاصه خاله شروع كرد ناز و نوازش كردن منم ميخنديدم بلند بلندپاشد علي رفتيم سر ميز چون ميل نداشتم نتونستم زياد بخورم خاله ام عادت نداره بخوره داشتيم ميخورديم يهو صداي ببخشيدا فين كردن اومد بيرون من و علي همديگرو نگاه كرديم پقي زديم زير خنده چت شده بوديم شدتي

يهو خالم اومد گفت چيشد بعد خودش خنديد با ما يهو وسط خنده خنده ي من قطع شد غذا اون وسط گير كرده بود نميتونستم بدم پايين بالام كه نميشدعلي گفت اي بيجنبه با دست علامت دادم سكوت!!!خالمم سرش گرم كار ديگه اي شده بود خلاصه با هر بدبختي بود قورتش دادم و شروع كردم خنديدن ولي ديگه نه علي نه من نتونستيم باقي غذا رو بخوريمخاله ام ناراحت شد بعدشم يادش رفت ديگه بعد نماز و اينا تا سرمو گذاشتم لالا تا ۲ بعدازظهر بعدشم كلاس زبانو بعد افطارم پيش ريفيق عزيز

خب تا يكي دو روز ديگه باي

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 3:32  توسط مهدیس  | 
سلام...

ميخوام از اين به بعد تند تند اپ كنم تقريبا هر روز ...تصميمي كه از اول داشتم تو مدرسه هام يا شبا يا صبحا قبل از مدرسه...اينطوري ادم خالي ميشه

ديروز خيييييلي عصبي بودم از همه متنفر شده بودم البته بغير از چند نفر...با خودم فك كه كردم ديدم خيييييييلي ساده ام ساده تر از اون چيزي كه فكرشو بكنم...خيييييلي ناراحت و عصبي شدم نميدونستم چيكار كنم بدبختي اينجاس انقدر اين اشك سخت مياد پايين كه ميكشه منو يه دو روز دير كار ميكنه هميشه...

حالا امروز ديگه حس كينه اي نمونده ميخوام خوش باشم....

به قول پيشرو جونم:

هر جاي دنيايي خوش باش يه روزي اعدامي...ها ها ها

هرجاي دنيايي خوش باش يه روزي اعدامي به دست ازرئيل

ميخوام خوش باشم اما با برنامه ريزي تازه فهميدم مامانم بدمو نميخواد البته ميدونستم به رو خودم نمياوردمامروز رفتم مدرسه....چون ميخوام پزشك شم و اين حرفا امسالم خييييييلي خر زدم نمره ي زيستم پايين بود يكم رفتم جبراني بدم راحت برم تجربي...بگيد كيو ديدم موژ جونم...انقدر خوشحال شده بوديم زبونمون بند اومده بود پريديم بقل هم بعد سلام كرديم...بچه ها از پشت ميگفتن اين دوتا رو انگار ۱۰۰ سال همو نديدن تو دلم گفتم ۱۰۰سال نه ولي حدودا ۳ماه چرا!!!هيچي خلاصه يه عالمه حرفيديم و اينا اونم گفت با هيشكي جز بهي ارتباط نداره و اينا داشتيم حرف ميزديم يهو سوگيم اومد تو ديگه با اونم يه عالمه احوال پرسي و فلان و اينا...داشتم تعريف ميكردم از روز كارنامه...كه اصلا اين نمره ها رو ديدم گريم نيومد شوك بودم به شدت و مامانمم فك كرد بيخيالم و اينا سوگي گفت همونطوري ريلكسي گريه ام كه هيچيبعد گفت من تا چند روز ياد نمره هامم كه ميفتادم گريه ميكردم مامانشم از اون ور گفت منم باهاش همراه ميشدم

موژان يهو گفت كجاي اين ريلكس صبحا ميومد اونطوري فاز ميداد ۳فصل نخوندم گفتم خب راست ميگفتم ديگهسوگي گفت همون لحظه ي اول بود بعد يادش ميرفتموژم مثل اينكه نمره ها رو ديده بود ببببببد شوكه شده بود

هيچي يه عالمه از اين ور و اونور وخبر از بكس ديگه گرفتيم خبر از كارايي كه تو اين ۲ ماه كرديم و بعد باباي

نمره ي اين تعيين رشتمم عالي شد تو مخيلمم نميگنجيد تازه معلم يه عالمه كلاس گذاشت گفت اين كه درس نميخونه ببببببد ضايع شد

فك كنم مامانم نرم شده باشه دوباره با سوگي و موژ ارتبي بزنم اخه با مام سوگي كه دوست بود از مام موژم خوشش اومدخدا كنه!!!!

هيچي برگشتيم خونه كلاس زبانم داشتم مخ مامانمو زدم نرفتم....گرفتم خوابيدم البته فقط ۴ ساعت تو اين دو رز كلا ۶ ساعت خوابيدم الانم ديگه بايد سحريو بزنيمو تخت بخوبيم تا ظهر البته بايد بريم بيمارستان اين چن روز خييييلي اتفاقا افتاد يه جورايي حالا فردا يا پس فردا بقيش

 

 

باباي

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:48  توسط مهدیس  | 
سلااااام خوبين؟؟؟؟من كه اصلا...كارناممو حدود ۱ ماه

پيش گرفتم...افتضاح...مامانمم تا كارنامه رو

گرفت...بلافاصله گوشيمو گرفت. اينكه ديگه حق ندارم

 به هيچكدوم از رفقا زنگ نزنم البته از بد شانسي هر

كدومم كه

زنگيدن من نبودم... ديگه قات زدم...حوصله حتي

اينجارم نداشتم ولي خب...اخه دلم واسه دوستام تنگ

 شده

به افريد.شيرين.موژان.ترلان.سوگند.آيسان.عرفانه.مهرناز.

 الناز

حتي دوست

قبليامم پرنيان و ملودي

الان فقط اذين جونم هست...حالا فك كنيد من با اين

همه رفيق هر روز ميديدمشونو با هاشون حرف ميزدم

مامان من نسبت به بقيه مامانا خيييلي پايس

عاشقشم من كه از قصد درس نخوندم كه حالا

اينطوري تنبيه شمنميدونم چرا درك نميكنه...فقط

اينترنتو ازم نگرفته گوش شيطون كر اي بابا فقط

اميدوارم از خر شيطون بياد پايين كه داغونم 

اخه مشكل اينجاس نه حوصله بحث دارم كه بشينيم دو

كلام منطقي صحبت كنيم نه گريم مياد...مگرنه

ميدونم دلش نرم ميشه...چون ديشب يهو اشك تو

چشام جمع شد انقدر تغيير كرد نميدونم شمام اگه

راهي داريد بگيد ...اگرنه كه دعا كنيد

تازه ميخواستم عكس از عشقام و يه عالمه چيز ميز بگم

حالا ميگم

فعلا

همين سر خوشيارو ميبينه لجش ميگيره ديگه!!!

چيكار كنم دست خودم نيس در ظاهر شاد نشون ميدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 17:13  توسط مهدیس  | 
سلامممممممممممم قهرمان شديم خيلي خوشحالم

هم چي بر عكس شد و عشق من قهرمان شد...باورم

نميشد واقعا...البته الان شاديم فروكش كرده چون ديره

ولي خب...بعد اين همه مدتم به عشق همين اومدم

وگرنه ديگه انگيزه اي نبود...راستي سال نو هم مبارك

 همه چي امسال واسه من مبارك حتي بي اس بي هم

 كه رو البوم جديد كار ميكنن و ۵ تا اهنگشون

اومده.پيشرو هم كه تا چند وقت ديگه البومش مياد...

 كامران و هومنم كه گقتن تا چند وقت ديگه....درسامم

 كه وضعيتش خيييلي بهتر شده

 

باي!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 6:14  توسط مهدیس  | 
سلام امروز چهار شنبه سوريه من يكي كه عاشق امروزم فقط به درد شيطوني ميخوره خيييييلي حال ميده...چند بار يه اتفاقايي برام افتاده ولي دوست دارم ديگه چه ميشه كرد.ولي ادم بايد مراقب باشه.ما كه كوچمون همش بزن و برقصه خطر نداره.ولي خب ما خطرناكيماميدوارم به همه خوش بگذره ...رفيق شفيق من اذين كه بايد شب بره ولي بيخيال يه چند ساعتيو كه اتيش ميسوزونيم و با هميم

اوكي فهلا باي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 8:59  توسط مهدیس  | 

Help less when she smiles

 

[ AJ ]
She keeps her secrets
In her eyes
She wraps the truth
Inside her lies
Just when I can't say
What she's done to me
She comes to me
And leads me back
to paradise

She's so hard to hold
But I can't let go

{ای جی}

او رازهایش را در چشمانش نگاه می دارد...

او حقیقت را در میان دروغ هایش می پیچد....

دقیقا هرگاه که نمی توانم  بگویم که بر من چه کرده.....

به سوی من می آید.....

و من را به سوی بهشت هدایت میکند
             هرگه لبخند  میزند.... فرومانده ميشوم       
 chourus:

I'm a house of cards
in a hurricane
A reckless ride
In the pouring rain
She cuts me and the pain
Is all I wanna feel
She dance away just

like a child
She drives me crazy
Drives me wild
But I'm helpless
when she smiles

{همخوانی}

خانه ای کاغذی ام در طوفان

یک رانندگی بی پروا

در زیر بارش باران

او مرا خراشید ولی درد آن خراش

همانی است که می خواهم حس کنم

او مانند یک کودک اشک میریزد

مرا دیوانه کرده است....

وحشی کرده است....

ولی من فرومانده ام هرگاه که او لبخند می زند
[ Howie ]
She smiles
...

{هاوی دی}

لبخند میزند


[ Brian ]
Maybe I'd fight it if I could
It hurts so bad
But feels so good
She opens up just like
A rose to me
When she's close to me
Anything she'd ask me to
I would

She's out of control
But I can't let go
{برایان}

شاید با این مبارزه می کردم اگر که میتوانستم...

درد میکند بسیار بد....

ولی حسی دارد بسیاز خوب....

اون مثل یک گل رز برروی من باز میشود....

هرگاه که به من نزدیک است.....

هر آنچه ازمن بخواهد انجام میدهم......

به نظر خارج از کنترل می آید...

ولی نمیتوانم کاری کنم

[ Repeat Chorus ]

When she looks at me
I get so weak
وقتی که بهم نگاه میکند ضعیف میشوم....

[ Repeat Chorus ]

     {تکرار همخوانی}

ای جی

helpless when she smiles                                   

......

...

{تکرار همخوانی}

 

 

 

اين اهنگ <بک استریت بویز> عشقه

البته واسه من که همشونو همه ی اهنگاشون عشقن

من با "بي اس بي" زندگي ميكنم

تصميم دارم هر دفعه تونستم يه متن با معني بذارم

اگه تو معنيم اشكالي داشت به بزرگي خودتون ببخشيدولي بگيد كجاشه درست كنم

اينو با كمك يكي از دوستام معني كرديم

حالا دفعه هاي بعد عكساشونم ميذارم تا عشقمو ببينيد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 19:13  توسط مهدیس  | 
نمیدونم چه ادم چیزی این کارو کرده قشنگ پس ورده چرط شده بودا

ولی پرچم مهدیس همیشه بالاست

خب خیالم راحت شد

راستی کار خونواده ام نمیتونس باشه نمیدونم.

خب فعلا ...الان حس عصبانی بودن نیس...مگرنه خیلی چیزا بود بگم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 16:42  توسط مهدیس  | 
اه اينم شد زندگي.پنج شنبه امتحان فيزيكو خوب ندادم.به مامم گفتم برو مدرسه به اين معلمه بگو يا دوباره بگيره يااينو تاثير نده كه بعد ترم۱ نمره هام  خوب باشه.همون روز كه من درس نخونده بودم...ازم شفاهيم پرسيد حالا مام من ديروز اومده مدرسه اين چغلي كرده.مام من از قبل ميگفت ميخوام كامپيوترو از اتاقت بيارم بيرون.ولي من باور نميكردم.ديروز كه اومدم خونه ديم بله.تو هال كامپيوترم.منم قاتي كردم داد و بيداد اونم جلو خالم. مامم گوشيم گه تموم زندگيم بود رو هم ازم گرفت.منم  سر درد گرفتم شديد احه فك كنم ميگرن دارم  يعني دكتر گفته نبايد عصبي شي تنها چيزي كه الان چند وقته فقط اونو ميشم تازه همراه با گريه.مني كه زورمم كنن گريه نميكنم ببينيد تو اين چند روز چقدر زجر كشيدما.خالم بعد از ظهر اومد باهام صحبت كرد گفت مامانت دوست داره و از اين حرفا.ولي من ديگه فك نكنم بتونم عادي باشم.اميدوارم اينارو زودتر بهم بده.چون از هيچكدومشون هيچ سوء استفاده اي نكردم بخاطر همين ناراحتم.بخاطر يه نمره ي كم چه كارا كه نميكنن...نتونستم فوتبال ببينم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 8:30  توسط مهدیس  | 
سلام امروز سه روز از بازي ميگذره.نتونستم اون موقع بيام.هه بازي ديدني بود نه؟؟؟؟؟؟؟حالم به هم خورد همش مساوي.چرا؟؟؟اها چون كه تماشاچيا اباد ميكنن تهرانو...تو اين بازي اسنقلالحقش بود كه ببره...نبود؟؟؟گل دقيقه ۳+۹۰ اونم چي پنالتي...من فقظ اين عليزاده رو تو خيابون نبينم...البته ميگن همش تباني بوده.دست عليزاده...حتي گل جباري...ميگن شانسي رفته تو گل بازي قرار بوده۰-۰ شه.وحتي پنالتي گير ما طالب لو يعني واقعا نتونست اون توپو بگيره؟؟؟.موقعي كه گلو خورد استفلال از شدت عصبانيت زبونم بند اومده بود.ولي بعدش فك كردم ما كه ميدونستيم مساوي ميشه اون موقع اشكم در اومد...

ديشبم كه دربي ايتاليا بوده نتونستم ببينم گفتم برام ضبط كنن.اميدوارم ميلانبرده باشه.اخي كاكا هم مثل اينكه مصدوم بودهخدا كنه خوب شه زودتر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 7:59  توسط مهدیس  | 
وايييييييييييييييي امشب با دوستم يه كاري كرديم (همون اذين)...كار بدي بودميخواست واسه يه كاري به دوست پسرش پول بده.اخه ديوونه شده ميگه ميخوام رپ بخونم...اميدوارم موفق باشه.از اين مطمئنم كه اتفاقايي كه برا بقيه ميفته براش نميفته!!!بخاطر همين اين پولو به شايان(مدير برنامه ي ۰۲۱.داداش پيشرو) داد اذين اومد خونه ي ما هم با هم به قول خودمون فيت بزنيم(اهنگ بخونيم)هم فيزيك بخونيم.ولي كتاباشو نياورد كه به بهونه ي اون ما يه سر بريم پايين.هيچي خلاصه پيچونديم اومديم كارشو كرد.اومديم اسانسورو بزنيم ديديم يكي از خونشون داره سوار ميشه.اذين گفت بيا از پله بريم.رفتيم بالا وسط راه مامانشو ديديم!!! حالا من نميدونم اينا چرا همه با هم ريختن بيرون؟مگه نميدونستن اذين خونه ماست؟ مامانش گفت كجا بودين؟اذين كه هميشه جواب داشت و ديگه من بيچاررو مجبور به دروغ نميكرد هنگ كرده بود به شدت.منم اون سي دي خامي كه از خونه برداشته بودم تا اونجا بزنيمو يهو نشون دادم گفتم اينو از ماشين اورديم و بدو بدو رفتيم خونه اذين اينا تو اتاقش.نفهميدم چطور خاليرو بستم!!!ولي ديگه باباي اذين گفت نرو پايين.فيزيك نتونستيم بخونيم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 3:47  توسط مهدیس  |